شمارهٔ ۲۱۴
گفته بودی با تو کار من به سر خواهد شدنکار سر سهل است اگر کارم به سر خواهد شدن
ترک جان مشکل نباشد در ره عشقت مراکام دل حاصل به جان، ای جان اگر خواهد شدن
هر که را جان در سر زلف تو کردن کار شدنیست امکان کز پی کار دگر خواهد شدن
رشته جان مرا زلف تو چندان تاب دادکز غم رویت شبی چون شمع بر خواهد شدن
خون خور ای دل در طلبکاری که عاشق را مرادگر شود حاصل، به صد خون جگر خواهد شدن
گر کشد چشمت ز ابرو بر دلم روزی کمانپیش تیر غمزه ها جانم سپر خواهد شدن
من نخواهم کرد دست از دامن وصلت رهاگر زمین و آسمان زیر و زبر خواهد شدن
ای که می گویی بپوش از روی خوبان دیده رااین سخن در جان من کی کارگر خواهد شدن؟
آنچنان می نالم از عشقت که تا باشد خبرخلق عالم را ز درد من خبر خواهد شدن
دست دولت بر سرم خواهد نهادن تاج بختبا میانت گر شبی دست و کمر خواهد شدن
جان بیمار نسیمی از تن، ای آرام دلبی قرار از فرقت رویت به در خواهد شدن