شمارهٔ ۲۱۶
من ز عشق یار نتوانم به جان بازآمدنزانکه هست آیین من در عشق جانباز آمدن
تا بسوزم ز آتش عشق رخش پروانه وارگرد شمع روی او خواهم به پرواز آمدن
هر که را در عشق جانان ناله دلسوز نیستکی تواند با نوای عشق دمساز آمدن
جان بباید داد در عشق غمش تا چون صبابا سر زلفش توانی محرم راز آمدن
زخمها دارم ز عشقش بر جگر، لیکن چو نیپیش هر نامحرمی نتوان به آواز آمدن
عزم آن دارم که در پایش سر اندازم، ولیحسن رویش بر سرم نگذارد از ناز آمدن
دیدن روی نگار، ای دیده! گر داری هوساز خیال غیر باید خانه پرداز آمدن
هست با بویش دم عیسی، ولی هر مرده دلکی تواند مطلع بر سر اعجاز آمدن
بی تکلف هردم آید بر سرم باد از هوسگرچه باشد عادت خوبان به اعزاز آمدن
راز جان ظاهر مگردان گر نمی خواهی دلاچون زیان شمع هردم بر سر گاز آمدن
هرکه خواهد چون نسیمی کام دل، می بایدشاز وجود خود گذشتن وز همه بازآمدن