گنج

شمارهٔ ۱۶۰

بر سر کوی تو دارم سر سربازی بازصید شد مرغ ظفر، چون نکند بازی باز؟
سیر شد خاطرم از گوشه نشینی، دارمهمچو چشم خوش تو خانه براندازی باز
می دهد جان به هوای سر زلف تو نسیمبا من او را ز کجا شد سر انبازی باز
در سراپای تو، ای سرو روان می بینمکه همه حسن و همه لطف و همه نازی باز
کرده ای حاجب، ابروی کماندار ای مهتا دل خلق به تیر مژه اندازی باز
دل سودازده بر آتش غم سوخت چو عودای طبیب دل من چاره چه می سازی باز؟
تو بدین قامت اگر در چمن آیی روزینزند سرو سهی لاف سرافرازی باز
جان بیمار نسیمی به جدایی تا کیچون تن شمع بسوزانی و بگدازی باز