گنج

شمارهٔ ۱۶۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اراستوبس۱۱ بیت
زلف یارم را نه تنها دلبری کار است و بسیا به هر مویی هزاران جان گرفتار است و بس
قند می ماند به شیرینی، دهان تنگ یارتا نپنداری که یاقوت شکربار است و بس
گفتم از سودای زلفش برحذر باشم ولیرهزن مردم نه آن دل دزد عیار است و بس
می کشم خواری ز دشمن وز رقیبان سرزنشبر من عاشق نه تنها جور آن یار است و بس
صوفی خلوت نشین بت نیز دارد در بغلزیر دلق او نه تنها بسته زنار است و بس
بارها بردم ز جورش بارها بر دوش دلبر دل من بار جور او نه این بار است و بس
هر سری پابند سودایی است در بازار حشردر حقیقت گرچه یک سودا و بازار است و بس
هرکه را از جان و دل با روی خوبان میل نیستصورتی دارد ولیکن نقش دیوار است و بس
گربه حکم شرع گویای اناالحق کشتنی استبر سر میدان چرا منصور بر دار است و بس
(دست رنگین عرضه کن تا خلق را گردد عیانکز تو عاشق را نه تنها بر دل آزار است و بس)
چون نسیمی زنده از فضل خدا شد جاودانهمچو منصور فارغ از گفتار اغیار است و بس