گنج

شمارهٔ ۱۵۹

قافیه: انزدهایباز۵ بیت
بر سینه من ناوک مژگان زده‌ای بازدر جان و دلم آتش هجران زده‌ای باز
من در غم عشق تو همی سوزم و سازمکز حسن سراپرده سلطان زده‌ای باز
خونابه ز چشم من بیچاره روان شدتیر دگرم بر دل و بر جان زده‌ای باز
زان شیوه که آن نرگس جادوی تو داردوه کز همه سویم ره ایمان زده‌ای باز
زان روی نسیمی سر و سامان ز تو جویدکز زلف سیاهم سر و سامان زده‌ای باز