گنج

شمارهٔ ۱۴۵

قافیه: ادهمیبایدکشید۱۱ بیت
ساقی سیمین برآمد باده می‌باید کشیدحرف رندی بر سر سجاده می‌باید کشید
روی ننماید، چو بر آیینه باشد نقش زنگصورت آیینه دل، ساده می‌باید کشید
ناز ابروی کماندارش به جان و دل بکشکاین کمان را عاشق افتاده می‌باید کشید
بر سرم روزی وصالش گفت خواهم پا نهادمنت پایش به جان ننهاده می‌باید کشید
هرچه از یار آید ای دل تا که جان داری چو شمعبر سر عهدش به جان استاده می‌باید کشید
در غم رویش ز چشم درفشان هردم مراماجرای اشک مردم‌زاده می‌باید کشید
می‌کشیدم دل به زلفش سر ز من پیچید و گفتهردو عالم در بهایش داده می‌باید کشید
تا خجالت‌ها کشد سرو از قد خود در چمنصورت آن قامت آزاده می‌باید کشید
دور قلاشی و رندی آمد ای دل جام میاز لب ساقی چنین آماده می‌باید کشید
حامل سجاده را ای رند صاحبدل بگوکان لعل آمد چرا سجاده می‌باید کشید
ای نسیمی چون زمان مستی و جام می استبا حریفان موحد باده می‌باید کشید