گنج

شمارهٔ ۱۴۴

جان به لب تا نرسید از تو به کامی نرسیدتا نشد دل ز جفا خون به مقامی نرسید
آن که از دست غمت خون جگر نوش نکرداز کف ساقی مقصود به جامی نرسید
کی شود محرم اسرار تجلی رختچون کلیم از لبت آن کو به کلامی نرسید
دور خوبی به جهان گرچه بسی آمد و رفتبجز از دور جمالت به دوامی نرسید
نیست از اهل بصیرت، به یقین آن محرومکز لبت سلمه الله به سلامی نرسید
آتش غم که نصیب من دلسوخته بودمنت از فضل الهی که به خامی نرسید
دل من رفت به کوی تو، بجویش، زنهارکه چنین صید هوادار به دامی نرسید
شب هجران تو روزی به سر آید بر منکی دم صبح برآمد که به شامی نرسید
تا ز بند سر زلفت گرهی باز نشدبوی جان در همه عالم به مشامی نرسید
برو ای زاهد از این زهد ریایی بگذرکان که نگذشت ز ناموس به نامی نرسید
تا نشد چشم نسیمی ز غمت لؤلؤ بارگوهر نظم سرشکش به نظامی نرسید