گنج

شمارهٔ ۱۴۰

مرا خون هست از چشمم، می و ساغر نمی‌بایدچنین مخمور و مستی را مِیِ دیگر نمی‌باید
چو می در خُم همی‌جوشم، بدین سر پرده می‌پوشمظهور کنت کنزا را جز این مظهر نمی‌باید
بیا ای ساقی باقی که مستان جمالت رابه غیر از شمع رخسارت چراغی درنمی‌باید
به جز نقل لبش با ما مگو ای مطرب مجلسکه اهل ذوق را نقلی جز این شکّر نمی‌باید
اگر با زلف او داری سر سودا، ز سر بگذرکه با سودای زلف او هوای سر نمی‌باید
چو شمع از آتش عشقش برافروز ای دل عارفکه تنها در غم عشقش رخ چون زر نمی‌باید
مجو جز گوهر وصلش ز بحر کاف و نون ای دلکه غواصان معنی را جز این گوهر نمی‌باید
ز الفقر خط و خالش سواد الوجه اگر داریفقیر پایه قدرت از این برتر نمی‌باید
چو خاک آستان او مرا بالین و بستر شدجز این بالین نمی‌خواهم، جز این بستر نمی‌باید
مرا آن چهره زیبا بس است ای سنبل رعناقرین گل جز این ریحان جان‌پرور نمی‌باید
نسیمی حرف نام خود سترد از دفتر عفتکه نام هرکه عاشق شد در این دفتر نمی‌باید