شمارهٔ ۱۳۹
مقام عشق مهرویان دل پردرد میبایددل پردرد جانبازان ز هستی فرد میباید
طریق عشق آن دلبر به بازی کی توان رفتنره مردان مرد است این، در این ره مرد میباید
دل و دامن ز آلایش نگه دار ای دل عارفکه از زنگ، آینه صافی و ره بیگرد میباید
چو شمع ای عاشق آه گرم و روی زرد حاصل کنکه عاشق را سرشک گرم و آه سرد میباید
نشان عاشق صادق رخ زرد است و سوز دلز عشقش سوز دل گر هست روی زرد میباید
به خواب و خور مشو عاشق چو حیوان گرنه حیوانیکه انسان چون ملک فارغ ز خواب و خورد میباید
ز خار فرقت ای بلبل منال امروز و دم درکشز باغ وصل گل فردا تو را گر وَرد میباید
دم سرمای دی گرچه چمن را کرد افسردهبرای نوبهار و گل زمان برد میباید
مگو در عشق آن دلبر که خواهم کرد جان قرباندل این کار اگر داری حدیث از کرد میباید
بیا با مهرهٔ عشقش دو عالم را بباز ای دلکه عشق پاکبازان را از این سان نرد میباید
نسیمی را به درد خود دوایی بخش و درمان کنکه جان دردمندان را همیشه درد میباید