گنج

شمارهٔ ۱۳۸

به جان وصل تو می‌خواهم ولیکن برنمی‌آیدبه دست عاشق این دولت به جان و سر نمی‌آید
سر زلفش رها کردن، به جان، نتوان ز دست ای دلکه عمری کان ز کف بیرون رود دیگر نمی‌آید
دلم چون با سر زلفش کند عزم سفر با اوبه منزل جز مَهِ رویش کسی رهبر نمی‌آید
به خوبی می‌کند دعوی که با رویش برآید مَهْ(چو رویش دید می‌داند که با او برنمی‌آید)
(به رغم منکر رویت من آن حق‌بین حق‌دانم)که جز روی توام رویی بر این رو بر نمی‌آید
لبش می‌خواند ای ساقی سقاهُم ربهم بشنوکه محروم از مِیِ وحدت بر این ساغر نمی‌آید
به دریای غم عشقش فرو رو گر گهر خواهیکه کس را اندر این دریا به کف گوهر نمی‌آید
ز چشم دلبرم بر دل چه می‌آید چه می‌پرسیمرا بر دل چه چیز است آن کزان دلبر نمی‌آید
نسیمی صورت حق را، به حق، روی تو می‌داندچه باشد منکرِ حق را، گَرَش باور نمی‌آید