شمارهٔ ۱۳۷
شبی که ماه من از مطلع جمال برآیدمه تمام ببینی که با کمال برآید
نهال سرو بلندت به روضه گر بخرامددرخت سدره و طوبی ز اعتدال برآید
نقاب سنبل مشکین ز برگ لاله برافکنمیان باغ که تا گل ز انفعال برآید
به پیش روی تو مه گفت می روم که برآیمچو مهر، دارد اگر خاطر زوال، برآید
بود به مصحف رویت تفألم همه، زانروهمیشه سوره یوسف مرا به فال برآید
خیال قد تو برمی زند سر از دلم آریمیان دل، الف، ای سرو ناز، دال برآید
اگر چو اهل زمینت ملک جمال ببیندز قدسیان سما «جل ذوالجلال » برآید
دمید گرد لب روح پرورت خط مشکینچو سبزه ای که ز سر چشمه زلال برآید
ز شمع روی تو تابی بر آفتاب اگر افتدبه ابروی تو که پیوسته چون هلال برآید
میان صومعه بیتی از این غزل چو بخوانندهزار ناله مستانه ز اهل حال برآید
نسیمی از دهنت می دهد نشان حقیقتکه را رسد که جز او گرد این خیال برآید