گنج

شمارهٔ ۱۳۶

گر ماه من شبی چون تابان قمر برآیدباشد سر زوالش خورشید اگر برآید
باد صبا چو زلفش برهم زند ز سودادور از رخ چو ماهش دودم ز سر برآید
جان بردن از فراقش نتوان به هیچ روییزین شام تیره یک شب صبحم اگر برآید
کام دل از تو مشکل گفتم برآید اماگر باشدت به رحمت با ما نظر برآید
هردم خیال یارم چون بگذرد به خاطرفریاد در دل افتد آه از جگر برآید
در عشق ماهرویان، عاشق عجب نباشداز نام و ننگ و تقوی وز خواب و خور برآید
هرکس به جست و جویی در بحر آرزویتتا خود که را به طالع روزی گهر برآید
هیهات اگر چو رویت تا انقراض عالمبر چرخ آفرینش ماه دگر برآید
ناصح چرا ز عشقش، گوید، حذر نکردیکس با قضا، بگو، چون ای بی بصر! برآید
روزی که قامتش را گیرم به بر ولیکنباشد خلاف عادت گر سرو در برآید
بر دار عشق جانان چون بررود نسیمیآوازه اناالحق از خشک و تر برآید