گنج

شمارهٔ ۱۳۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انرخنمود۱۱ بیت
آفتاب روی یار از مطلع جان رخ نمودیا مه من از شب زلف پریشان رخ نمود
در شب زلفت ز راه افتاده بودم ناگهانشمع روی شاهد غیب از شبستان رخ نمود
ذره وار آمد به چرخ اجزای عالم سر به سرکان پری رخساره چون خورشید تابان رخ نمود
ای فقیه بی طهارت دفتر دانش بشویکز رخ و زلف نگارم سر قرآن رخ نمود
گو بیا خلوت نشین و عرضه کن اسلام راکز سواد کفر زلفش نور ایمان رخ نمود
راز جان عاشقان از پرده بیرون اوفتادکز نقاب «کنت کنزا» حسن جانان رخ نمود
ساقیا چون چشم مستش جام می در گردش آرکان گل خوش منظر از طرف گلستان رخ نمود
ای کلیم عشق اگر مشتاق دیداری بیاکآتش حق زان دو زلف عنبرافشان رخ نمود
بشنو ای عاشق به گوش جان که می گوید لبشتشنگان را مژده بادا کآب حیوان رخ نمود
ای که می گویی دوا دور است و درد از حد گذشتداروی دلها رسید از غیب و درمان رخ نمود
حسن حق در صورت خوبان به چشم سر بدیدچون نسیمی هر که او را فضل یزدان رخ نمود