گنج

شمارهٔ ۱۳۴

نیستم یک دم ز عشقت ای صنم پروای خودرحمتی کن رحمتی بر عاشق شیدای خود
سایه طوبی ز قدت بر سر اندازم شبیتا که برخوردار باشی از قد و بالای خود
روز و شب پیش خیالت هستم از جان در سجودعاشق حق کی پرستد جز بت زیبای خود
خانه دل جاودان جای تو کردم، حاکمیگر کنی معمور، اگر ویرانه سازی جای خود
هر زمان آشفته تر می بینم از زلفت بسیبی رخت حال دل بیمار پرسودای خود
ای به رقص آورده اجزای وجودم ذره واردر هوای آفتاب حسن بی همتای خود
هر نفس می بینم از درد فراقت سوختههمچو شمع ای سرو سیم اندام سر تا پای خود
در غم لعل لب و دردانه دندان تولعل و درها دارم از مژگان خون پالای خود
چون مه تابان برافروز از رخ، ایوانم شبیتا بگویم با دو زلفت یک به یک غم‌های خود
وصل رویت را دو عالم کرده ام قیمت ولیجوهری داند بهای گوهر یکتای خود
آنچه بر جان نسیمی از فراقت می رودبا دل کوه ار بگویی برکند از جای خود