گنج

شمارهٔ ۱۳۳

بازآ که بی رویت شدم سیر از جهان و جان خودیارب مبادا هیچ جان دور از بر جانان خود
ای گنج حسن دلبران ویران شد از عشقت دلمباری نگاهی باز کن بر گوشه ویران خود
تا کی مرا لؤلؤی تر بارانی از چشم ای صنمدر حسرت لعل لب و دردانه دندان خود
هست از غمت سوزان دلم با آن که دایم تا میاندر آبم ای سرو روان از دیده گریان خود
جز وصل رویت روز و شب حاجت نخواهم از خدابلبل چه خواهد از خدا غیر از گل خندان خود
درد جگرسوز مرا وصل تو درمان است و بسیارب چه سازم چون کنم با درد بی درمان خود
شد روز عمرم بی رخت، تا کی مرا روزی شودآن شب که بینم که در نظر روی مه تابان خود
(بارد نسیمی دم به دم اشکی چو زر بر روی زردباری به خنده باز کن لعل لب خندان خود)