گنج

شمارهٔ ۱۲۹

حق بین نظری باید تا روی مرا بیندچشمی که بود خودبین، کی روی خدا بیند
دل آینه او شد کو تشنه دیداریتا همچو کلیم الله بر طور لقا بیند
از مشرق دیدارش آن را که بود دیدهانوار تجلی را پیوسته چو ما بیند
آنرا که چو ما سینه صافی شد از آلایشدر جام دل از مهرش چون صبح صفا بیند
وصف رخ چون ماهت «الله جمیل » آمدهر مرده در این معنی این نکته کجا بیند
شرح ید بیضا را موسی صفتی بایدکو حیه تسعی را در دست عصا بیند
چون سنبل پرچینش با برگ گل و نسرینمحرم نتواند شد چشمی که خطا بیند
چون جور پریرویان مهر است و وفاداریخرم دل آن عاشق کز یار جفا بیند
جان در طلب وصلش خواهد که کند فریادبو کز لب او هردم صدگونه شفا بیند
هست از کرم درمان، محروم ابودرداکو درد دل خود را غیر از تو دوا بیند
ای چشم نسیمی را از روی تو بیناییاو را که تو منظوری غیر از تو که را بیند