گنج

شمارهٔ ۱۲۶

سر چه باشد که نثار قدم یار کنندیا دل و دین به چه ارزد که در این کار کنند
قبله جان نبود جز رخ جانان زان روعاشقان قبله خود ابروی دلدار کنند
کی تواند شدن از سر انا الحق واقفهر که او را غم آن است که بردار کنند
شرطش آن است که بر دار ببیند خود راهر که از فضل تواش واقف اسرار کنند
آن گروهی که در انکار منند از عشقت،گر ببینند رخت را همه اقرار کنند
اهل تحصیل ندارند ز معنی خبریسبق عشق تو در مدرسه تکرار کنند
دردمندان تو هر لحظه دلی می طلبندتا به درد و غم عشق تو گرفتار کنند
خبر از جنت روی تو ندارند آنانکآرزوی چمن و رغبت گلزار کنند
پیش روی تو بود سجده ارباب یقینگرچه کوته نظران روی به دیوار کنند
گر شوند از می اسرار تو واقف زهادسالها خادمی خانه خمار کنند
ساکنان سر کویت چو نسیمی شب و روزبه طواف حرم کعبه شدن عار کنند