شمارهٔ ۱۲۲
صاحب نظران قیمت سودای تو دانندخورشیدپرستان سبق عشق تو خوانند
بردار ز رخ دامن برقع که محباناز شوق جمال گل تو جامه درانند
تنها نه مرا هست نظر با رخت ای دوستبنگر که ز هر گوشه چه صاحب نظرانند
از کوی خودم گر تو برانی که نرانیغم نیست اگر جمله آفاق برانند
بر حال محبان نظری کن ز سر لطفدر آتش شوق تو صبوری نتوانند
آنند گدایان درت کز سر همتبر سلطنت هر دو جهان دست فشانند
ای حور بهشتی که گل و لاله به رویتمانند به حسن اندک و، بسیار نمانند
دیگر نکند یاد لب چشمه حیوانگر زانکه به خضر آب وصال تو چشانند
آنان که شدند از نظر عید رخت شادفارغ ز غم و خرمی کون و مکانند
بگشای نقاب ای گل خندان که جهانیمانند نسیمی به جمالت نگرانند