شمارهٔ ۱۲۱
عقل را سودای گیسوی تو مجنون میکندفکر آن زنجیر پر سودا عجب چون میکند
هست ابروی تو آن حرفی که نامش را الهدر کلام کبریا قبل از «قلم» «نون» میکند
صورت روی تو بر هر دل که میآید فرونقش هر اندیشه را زان خانه بیرون میکند
آن که میخواند به لؤلؤ نظم دندان ترابیادب، کمحرمتی با دُرّ مکنون میکند
در ازل با عشق رویت جان ما بود آشناعشقبازی جان من با تو نه اکنون میکند
عشق ما زان لایزال آمد که عیش مست عشقنیست آن عشقی که مست خمر و افیون میکند
چشم بهبودی چه داری زان طبیب ای دل که اوچاره بیماری سودا به معجون میکند
هرکه را نامش به درویشی برآمد بر درتکی نظر در ملک جم یا گنج قارون میکند
ز آتش مهرت وجودم گرچه میکاهد چو شمعجانم آن سوزی که دارد در دل افزون میکند
خرقه خلوتنشینان چون سیاه و ازرق استای خوشا آن کو به می رخساره گلگون میکند
بر نسیمی سایه زلف تو تا افتاده استسلطنت در تحت آن ظل همایون میکند