بخش ۱۷ - لاف زدن تمرتاش پیش افراسیاب برای گرفتن بانو گشسب و دلخوش نمودن گرسیوز افراسیاب او را
ز رستم چه داری تو دل پر هراسمرا زو به مردی فزون تر شناس
گزینم ز لشکر ده و دو هزارهمه پهلوانان خنجر گذار
از این جا روم تا به کابلستانبسوزم بر و بوم زابلستان
نه رستم بمانم نه دستان پیرببارم در آن زهره باران تیر
ز خون لعل سازم روان نعل اسبز پرده کشم جعد بانو گشسب
ز ایوان به گیسوش بیرون کشمز تخت بزرگی به هامون کشم
به کام دل شاه و بخت بلندبه خم کمان و به خام کمند
بخواهم از او خون گردان تمامز رستم نماند در آفاق نام
بدو گفت گرسیوز بدفعالکه ای پهلوان زاده بی همال
نباشد نیازت به کابلستاننه با رستم و جنگ زابلستان
که بانو بود نز ره منزلشخوش افتاده در مرز توران دلش
سراپرده اش هست کوی سپهرفرامرز و بانو دو چون ماه و مهر
چه حاجت که تا زابلستان شویبه کینه بر پور دستان شوی
ره دور بر خویش کوتاه کنبزودی تو اندیشه راه کن
تمرتاش از این گفته دل شاد کردروان را از اندیشه آزاد کرد
چنین گفت کای نامداران تورکجا شیر ترسد ز یک دشت گور
منم پشت این نامدار انجمنندیده کسی در جهان پشت من
به هم پشت تیغ من از آفتابکند روی کشور چو دریای آب
ستاره نشان سنان من استخمیده سپهر از کمان من است
شفق دامن آن روز در خون کشیدکه تیغم نگون شعله بیرون کشید
گشاده جهان از کمند من استسران را سر اندر به بند من است
سمندم چه جولان کند روز کینز مسمار نعلم بجنبد زمین
به جان و سر و افسر و تخت شاهمن اکنون بگیرم بر آن ماه راه
به نیروی بازوی گرز گراننمایم بدو دستبردی چنان
زخیمه به گیسوش بیرون کشمبه خواریش بر روی هامون کشم
شهش آفرین کرد و آنگاه گفتکه گرز تو با کوه خاراست جفت
اگر اینکه گفتی به جای آوریزر سرخ را زیر پای آوری
بیابی ز من تاج و تخت و نگینسرافراز گردی به توران زمین
مرا گنج آباد و شهر آن تستز دریا و خشکی دو بهر آن تست
تمرتاش گفتا که فردا پگاهسراپرده بیرون زنم با سپاه
به گرز گران دست بیرون کنمز خون دامن کوه هامون کنم
ببودند در آن شب در این گفتگوبسی لاف زد مرد پرخاشجوی
چو خورشید بر خاور آورد روزسر از کان فیروزه برزد تموز
مر آن ترک گردنکش نامدارسلیح بر تن خویش کرد استوار
کمر بست در دست تیغ و تبرروان گشته با او عمود و سپر
به تندی سپه را به هامون کشیدز گرد سپه کوه شد ناپدید
برآورده از ره تمرتاش گردز جوشن درون روی پرخاش کرد
نشسته ابر خنگ پولادسمبه برگستوان گشته از دیده گم
یکی ترک پولاد گوهر نگاربه سر بر نهاده دلاور سوار
به تن در یکی جوشن خسرویدو تیغ گرانمایه پهلوی
یکی زان حمایل یکی در میانبه بالای خفتانش ببر بیان
بیامد دمان تا بدان جا رسیدبدان خیمه با ساز زر بنگرید
ز مرکب فرود آمد از روی کینفرو زد بن نیزه را بر زمین
ببست اندر آن نیزه اسب نبردپس آهنگ سوی همان خیمه کرد
زره دامنش را بزد بر میانبه خیمه درون شد چو شیر ژیان
بغرید بر سان شیر و پلنگگرفته یکی تیغ رخشان به چنگ
چو رخسار بانو نکو بنگریدتو گفتی دگر خویشتن را ندید
مهی دید رخشان بر افراز تختبشد بیدل آن ترک برگشته بخت
بیفتاد شمشیر تیزش ز دستز جام می عشق گردید مست
بگفتا که ای دختر پیلتنبه یک ره که بردی دل از دست من
به کین آمدم من ز درگاه شاهکنون مهر دارم به رخسار ماه
تو را شیده شیدای دیدار شدبه جان گوهرت را خریدار شد
بدان آمدم تا کنونت اسیررسانم بدان خسروانی سریر
به چشمم کنون دید دیدار توبه یکبار جان شد خریدار تو
همان به که خواهم چو بانوی شویانیس دل و قوت جانم شوی
به چین اندرم هست فرماندهیهمه چینیان پیش تختم رهی
به زور هنر اژدها پشت مننهنگ ژیان خوار در مشت من
اگر دست بر کوه خارا زنمگران کوه را من ز جا برکنم
کنون ای نگار سمن بوی منمگردان بر آشفته این خوی من
که هر چند گردی و نام آوریبه مردی نیابی گهر داوری
ندانم که بیمم ز رستم بودکه با زور او زور من کم بود
که گر جنگ رستم به زخم و رکیبز بالا فرود آورم سر نشیب
به نام تمرتاش چینی لقبفزونست ز افراسیابم نسب
به من رام شو چون که رام توامبدین سربلندی غلام توام
وگرنه چو من دست یازم به کارمبادا که غمگین شوی ای نگار
برآشفت از این گفته بانو گشسبزجا جست مانند آذرگشسب
چو بانو بدان ترک نزدیک شدجهان بر جهانجوی تاریک شد
زبیمش نهان شد به زیر سپرروان تیغ تیز از سپهرش به در
ببرید سر تا به سر پیکرشروان کرد از تیغ خود در سرش
بریده چو برقی برون شد ز میغکه از خون نشانی نبودش به تیغ
دو پاره تنش کشته افتاد خوارز خون شد چو گویی بر چشمه سار
سراسر سراپرده پر موج خونتمرتاش در موج خون سرنگون