بخش ۱۸ - زنهار خواستن سه پلوان از بانو گشسب
ابا او سه گرد سرافراز بودکه بودند با جوشن و ترک و خود
چو آن شیر غران بدیدند تندبشد دستشان سست شمشیر کند
زشمشیر او هر سه لرزان چو بیدبریدند از جان شیرین امید
به زنهار گفتند ما بنده ایمسرخوش در پایت افکنده ایم
جهان جوی بانوی چین برجبینبگفتا مرا با شما نیست کین
سراز تیغم تنش آسان بریدتنش را بر شاه توران برید
بگویید کین پهلوان شمایکی بود من کردم آن را دوتا
هرآن کس که داری به دل دوست ترفرستش بدین سان فرستم دگر
اگر خود بیایی به دشت ستیزکنم پیکرت را روان ریزریز
در این بیشه زان آمدستم دلیرمرا نیست اندیشه از پیل و شیر
چو دیدند ترکان مرآن کشته راببردندآن بخت برگشته را
غریوان ببردند نزدیک شاهبگفتند که ای شاه گیتی پناه
تمرتاش رفت و تو مانی به جایکه در مرز توران تویی کدخدا
تو گفتی که شمشیرش بی ترس و بیمسراسر تنش کرد بانو دو نیم
زبیمش هراسان برون آمدیمزدیده روان سیل خون آمدیم
فکندند آن کشته در بارگاهبرآن زخم کردند هرکس نگاه
سپه دار چون پهلوان کشته دیدزمین را به خونشن گل آغشته دید
فکند از سرتخت خود را به خاکزتن جامه خسروی کرد چاک
زایوان شاهی برآمد خروشنه دل ماند با نامداران نه هوش
دل شیده از عاشقی سردشداز آن تیغ بانو رخش زرد شد
دلش در درون چون کبوتر تپیدچو این دید از بیم جان آرمید
بلی نیست در دل چو از عشق بهرکه آماده در جام عشقست زهر
بود عشق بحری که پایانش نیستبود عشق دزدی که درمانش نیست
در این وادی آن ها که در رفته انددر اول قدم ترک سر گفته اند
به یک سو دلیری چو کارش بودکجا طاقت زهر مارش بود
پشیمان شد از عشق آن مرد خامکه از عشق هرگز نمی برد نام