گنج

بخش ۱۶ - عاشق شدن شیده پسر افراسیاب بر بانو گشسب در میدان شکار

ز بالاش بر سرو بستم سخنخرد گفت کوتاه بینی مکن
لب لعل او درج یاقوت بودکه از گوهران درج را قوت بود
زبان بسته طوطی ز گفتار اوسهی سرو در بند رفتار او
دل شب شدادی ز گیسوی اومه نو خیالی ز ابروی او
دل آشوب در بند آفاق بودبه خوبی چون ابروی طاق بود
دل شیده از آتش عشق سوختچو آتش دو رخساره اش بر فروخت
به زلف سیاهش گرفتار شدبه چشمش جهان چون شب تار شد
بلرزید بر خویشتن شهریاربترسید سخت از بد روزگار
ز دیده دلش سخت شد مبتلافرو شد به گرداب بحر بلا
چو خواهی که ماند قرارت به دلدو دیده به دیدار دیدن مهل
بلای دل از دیده باید کشیددل هر کس از دیده شد آنچه دید
عنان دل از دست بگذاشت مردچو دیده به دیدار افراشت مرد
به گیسوی او مبتلا شد دلشگرفتار دام بلا شد دلش
گل سرخ او گشت چون زعفرانگرفته بهار جمالش خزان
قد سرو او چون کمان خم گرفتزمین از سرشکش پر از نم گرفت
سر و پایش لرزنده چون بید ماندز دیده بسی خون دل برفشاند
نه یارای ماندن نه پای گریزدو چشمش چو سیل روان اشک‌ریز
به دل گفت کای مرغ زیرک به دامگرفتار گشتی به سودای خام
وصالش نخواهد شدن روز بیمنباشد از این روی به روز سیم
مرا آینه کز رخش رنگ نیستچه حاصل که ما را ازو ننگ نیست
وز آنجا که از عشق بیچاره‌امولی بنده سرو آزاده‌ام
همی‌گفت و می‌ریخت از دیده خوناز آن آتشی کان بدش در درون
چو شهزاده را دید پیران پیرکه گردید در عشق بانو اسیر
بترسید سخت از بد روزگاربه یاد آمدش پند آموزگار
کجا کبک با باز دمساز شدکجا گور با شیر همراز شد
نهانی چنین گفت با سرکشانکه بینم یکی فتنه اینجا نشان
مبادا بلایی هویدا شودبه نوعی یک فتنه پیدا شود
از آن پیش آتش فروزد شتابشتابیم نزدیک افراسیاب
بگفت این و چون آتش از جای جستگرفته سر دست شیده به دست
ز جا جست پیران چو آذرگشسبدلیران نشستند بر پشت اسب
همه ره گرفتند گردان شتابچنین تا به درگاه افراسیاب
چو شه دید شیده بدین سان نژندبه غم مبتلا و به جان مستمند
بپرسید و پیران ویسه بگفتبه شه آشکارا نمود از نهفت
چو آتش دو رخسار شه برفروختدلش از برای گرامی بسوخت
بپرسید تدبیر کار از سرانبگفتند با او همه سروران
که بر ما بد آمد ز گردنده هورکه نی زر به کار آید ایدر نه زور
همانا که تا چرخ گردنده استنداده کسی را چنین کار دست
چو شیری دل شیده کردی خروشاز آن عشق بانو همی‌شد ز هوش
به‌هم بر همی سود دست دریغهمی جَست مانند برقی ز تیغ
بدو گفت خون شد ز انده دلمز زخم مژه تا دل اندر گلم
دلم خون از این جور ایام شدکه نامم از این عشق بدنام شد
وز آن پس به سوی پدر کرد رویکزین ننگ مرگ آمدم آرزوی
سر خود به خنجر ببرم کنونبریزم در این عشق بر خاک خون
بگفت این و خنجر کشید او شتابگرفتش سر دست افراسیاب
برون کردش از دست گفت ای پسرچه سود ار بری از تن خویش سر
مشو تیز تا چاره کار توبسازم‌، کنم گرم بازار تو
مگر بر مرادت دعایی کنمدل دردمندت دوایی کنم
یکی ترک بود اندر آن انجمنبه چنگال شیر و به تن پیلتن
سرش برکشیده به چرخ بلندهمانا که بودی بسی زورمند
به توران نبد مرد همتای اوچهل تن نبرداشتی پای او
ز بیمش دل شیر پر بیم بودهژبر ژیان دل به دو نیم بود
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگنبد مرد میدان او روز جنگ
دلیر و جهانگیر و با رای و کامجهان پهلوان را تمرتاش نام
به شه گفت چه این جای آشفتن است‌؟چنین بس زیان سخن گفتن است