گنج

بخش ۱۵۹ - نامه نوشتن فرامرز به فرطورتوش

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۷ بیت
بفرمود تا شد نویسنده پیشنشاندش بر تخت نزدیک خویش
یکی نامه فرمود با رای و هوشپر از مهر نزدیک فرطورتوش
چو ماهی برآمد ز دریای مشکگذر کرد بر روی کافور خشک
ببست از بر کاغذ ابری چو قارببارید ازو گوهر شاهوار
نخستین که بنهاد سر بر زمینگرفت آفرین بر جهان آفرین
خداوند پیدا و راز نهفتخداوند بی یار و انباز و جفت
به شش روز نه چرخ بر پای کردجهان را بدو اندرو جای کرد
ز برهان او ذره مهر و ماهبه ایشان شماره دهد سال و ماه
ز دیو و دد و آدمی و پریز خورشید تا ذره ای بنگری
همه بندگانند جویندگاندرین بندگی نیز پویندگان
ورا در جهان پادشاهی رواستکه او آفریننده پادشاست
وزو بر شهنشاه فرطورتوشجهاندار و بینا دل و پاک هوش
سزاوار باشد بدو آفرینکه هم با نژاد است و هم پاک دین
هم از خسروان جهان برتر استسرافراز و بر مهتران مهتر است
خداوند گنجست و تاج و کمرخداوند با زیب و با مهر و فر
ز ما نیز بر وی فراوان دروددرودی که مهرش بود تار و پود
رسیدم به خوبی بدین بوم و برسر مرز آن خسرو نامور
ابا لشکر و بوق و کوس و سپاهابا نامداران زرین کلاه
چو از گردش چرخ ناسازگارمرا بهره این بد در این روزگار
که حیران شوم چند گه در جهانببینم بسی آشکار و نهان
به نزدیک مرز شما آمدیمبدین بوم و بر چند گه دم زدیم
ز گفتار و کردار و فرهنگ توز مردی و دیدار و نیرنگ تو
شنیدیم هرگونه از هرکسیکه دارید بهره ز دانش بسی
چنین آرزو خاست در جان مابرینست جاوید پیمان ما
که با تو مرا آشنایی بودز دیدار تو روشنایی بود
منم پهلوان زاده بافرینسرافراز گردی ز ایران زمین
جهانگیر پور جهان پهلوانسپهبد سرافراز روشن روان
چو دستان نیا و چو رستم پدرجهاندار و گردنکش و نامور
نبیره سرافراز سام سوارکه از جنگ شیران ربودی شکار
بدین گونه از زخم شمشیر تیزبماندست ازو نام تا رستخیز
کنون زو منم در جهان یادگاربه هر کار شایسته کارزار
شنیدم که اندر شبستان توپس پرده خوب رویان تو
یکی ماه روییست نام آرزویمرا خاست در دل بسی آرزوی
که با تو یکی نیز خویشی کنمبه خوبی بسی رای بیشی کنم
به من ده به آیین تو آن ماه رانگار سمن بوی دلخواه را
بدین گفتگو اندرون جنگ نیستتو را هم به پیوند ما ننگ نیست
چه گفت آن خردمند پاکیزه مغزچو بگشاد لب را به گفتار نغز
که گیتی به پیوند خرم بودبه بیگانگی دل پر از غم بود
نبینی که بر شاخ های درختبه پیوند بنهد یکی نیک بخت
چو سر برکشد شاخ آید به بردهد میوه را بخش تو خوب تر
همیدون به آب روان درنگرکه چون یافت پیوند آب دگر
یکی چشمه ای همچو دریا شودجهانش درازی و پهنا شود
چو گشت از نوشتن سخن اسپریبرآراست دیو سیه رهبری
فرستاد با او دلاور سوارز گردان شمشیر زن یک هزار
ابا هدیه و اسپ آراستهز دینار و از گنج و از خواسته
روان گشت دیو از بر راه دوربتازید در راه یک ماهه بور
بیامد سیه دیو با تاب و توشبه نزدیکی شاه فرطورتوش
یکی را فرستاد از پیشترکه گوید بدان شاه با مهر و فر
که آمد فرستاده نامداربر شاه فرطور پاکیزه وار
چو بشنید آن خسرو سرفرازپذیره فرستاد پیشش فراز
گوی نامور بود وارود نامبه نزدیک شه یافته رای وکام
روان گشت و آمد پذیره به راهخود و نامداران با دستگاه
چو آمد به نزد سیه دیو گردسوار سرافراز با دستبرد
فرود آمد از اسب و پرسید دیرسواری برافکند از آن پس چو شیر
که تا شاه را زان دهد آگهیاز این شیروش مرد با فرهی
سیه دیو شیراوژن و سرکشستتو گویی که بر زین که آتش است
چو بشنید خسرو برآراست کاربه نزدیک آن انجمن شهسوار
بیامد سیه دیو مانند کوهز گردان ایران ابا او گروه
چو آمد در ایوان آن سرفرازدرودش رسانید و بردش نماز
یکی هدیه و اسپ آراستهابا گنج و دینار و هم خواسته
بیاورد بسپرد و نامه بدادبسی از جهان آفرین کرد یاد
ستایش نمود از فرامرز گردز مردی و فرهنگ و از دستبرد
از آن کارهایی که او کرده بودبه هندوستان و به چین رفته بود
به نزدیک شاه پری باز گفتشهنشا پذیرفت و اندر شکفت
از آن پس بفرمود فرطورتوشوزآن پیشکاران با رای و هوش
یکی کاخ پرمایه پرداختندز بهر سیه دیو یل ساختند
ز گردان چو پرداخت آن بارگاهبیامد نشست از بر تخت شاه
بیاورد آن نامه دل پسندوزو مهر برداشت بگشاد بند
چو برخواند نامه دبیر جوانشگفتی نمودند پیر و جوان
از آن جستن مهر و پیوند اوپراندیشه شد خسرو نامجو
ز یک ره به پیوند او شاد گشتز روی دگر پر ز فریاد گشت
که با آدمی نبود از بن وفاگرفتار خشمند و کین و جفا
به آغاز اگر چند نیکی کنندسرانجام عهد و وفا بشکنند
نباشند پیوسته بر یک نهادنجنبد ز هر جا به هر خیره باد
به جای نکویی بدی آورندبه هر راستی در کژی آورند
وگر سر بپیچم ازین گفتگوینخواهم که دختر شود جفت اوی
پر از درد گردد دل پهلوانز ساغر گراید به تیر و کمان
به ناکام با او بباید زدناز آن پس ندانم چه شاید بدن
یکی کینه پیدا شود در نهانبسی بر سر آید سر اندر زمان
از آن پس که داند بجز کردگارکه فیروز برگردد از کارزار
چنین گفت داننده پیش بینکه هرکس که پیدا کند تخم کین
ز کردار خود زود پیچان شودسر پادشاهیش ویران شود
به گیتی برش رنج و سختی بودبه محشر همان شوربختی بود
پس آن به که با داد داد آوریمبه پاسخ همه مهر یاد آوریم
که گیتی فسونست و پر درد و رنجبه یکسان نماند سرای سپنج
همه مهتری باد فرمان مانکو کاری و رای و پیمان ما
چو زاندیشه بیکران شد ستوهبرآورد سر کرد زی رخ ستوه