گنج

بخش ۱۵۸ - آوردن سیه دیو،گنج را به نزد فرامرز

سیه دیو پویان و تازان برفتخرامان سوی کوه تازید تفت
ز تاج و ز تخت و ز در و گهرغلام و فرستنده و سیم و زر
هم از اسب و از اشتر و گوسفندز گاوان که بر کوه و در می روند
بیاورد چندان که هرکس که دیدسرانگشت حیرت به دندان گزید
سپهبد بدان گنج خیره بماندنهانی همه نام یزدان بخواند
بپرسید از دیو کین خواستهکزو روی کشور شد آراسته
بگویی که چون گرد کردی همهچنین گوسفندان و اسب و رمه
سیه دیو گفت ای جهان پهلوانز هنگام ضحاک تا این زمان
بدین کوه و این دشت دارم نشستجهانم چو یک مهره بد زیر دست
بدین کوه سر هر شب آتش کنمدل گمرهان را بدین خوش کنم
ز نزدیک و از دور هرکس که دیدکه آتش به گردون زبانه کشید
نباشند آگه ز نزدیک منز تیغ و سنان و ز آهنگ تن
بیایند نزدیک من بی گماناگر لشکری باشد ار کاروان
به یکبارشان پاک بی جان کنمدل و دیده شان زار و پیچان کنم
همه چارپا و همه خواستهنمانم که مویی شود کاسته
بیارم نهم از بر کوهسارتو این کوه را خوار مایه مدار
که امروز اگر تا به صد سالیانببینند این کوه کیشانیان
بیابند از این کوه دینار و گنجشوند از کشیدن سراسر به رنج
ز دینار و گنجم خود اندازه نیستهمان گوهر و لعل از اینجا بسیست
فرامرز از آن ماند اندر شگفتز گفتارش اندرزها برگرفت
که این دیو چندین بپیمود آزبسی مردمان آوریده به کاز
بفرمود تا بار کرد آن همهبه پیش اندر افکند گنج و رمه
سوی لشکر خویشتن کرد رویسیه دیو پیش اندرون راه جوی
چو خور از بر باختر زد درفشهمی گشت رنگ زمانه بنفش
سپهبد به لشکرگه خود رسیدیکایک سران سپه را بدید
همه برنهادند بر خاک سربه نزد جهاندار فیروز گر
که دیدند او خرم و تندرستنبایست رخشان به خوناب شست
سپهبد نشست از بر تخت زرنشستند گردان بسته کمر
همه تازه روی و همه شاد دلاز اندوه بگذشته آزاد دل
یکی جشنگه ساخت آن پهلوانکه گفتی برافشاند گردون روان
ز شادی بخندید می در قدحز عکسش هوا پر ز قوس و قزح
پری چهرگان دسته گل به دستبه کف ساغر می همه نیم مست
رخ لاله گون از عرق پر گلابچو بر برگ نسرین چکیده شراب
بنالید ابریشم زیر زارز آواز او مست شد هوشیار
چو از باده سرمست شد سرفرازبه دل اندرش مهر آن دلنواز
شکیب از دل و جانش دوری گزیدهمی هر زمان لب به دندان گزید
نه بر آرزو خورد جامی که خوردهمی برزدی هر نفس باد سرد
بزرگان لشکر همه تن به تنیکایک بگفتند بر انجمن
کیانوش دستور جنگی تخوارچو شیروی و اشکش یل نامدار
که این شیر دل مهتر نامورسرافراز و با دانش و پرهنر
از این گونه آمد کزیدر برفتندانیم تا بر سر او چه رفت
نبینیم رنگ رخش تازه روهمی برکشد هر زمان سرد هو
از آن نامداران که با او بدندهمه راز داران دلجو بدند
گشادند جمله سراسر زبانبگفتند با نامور پهلوان
ز کار بیابان و آهو و گرگهمان آتش و کار دیو سترگ
در آن مرغزاران و آب روانوز آن رفتن نامور پهلوان
سوی چشمه ساران که در وی پرینشسته چو بر آسمان مشتری
بدان ماه رخ پهلوان شیفتستهمانا کش آن دیو بفریفتست
گوان چون شنیدند گفتارشانز اندیشه شد تیز بازارشان
می چند خوردند از آن بزمگاهبرفتند چون رنگ شب شد سیاه
جهان چادر تیره بر سرکشیدشد از تیرگی رنگ خور ناپدید
برفتند گردان به آیین خویشسپهبد سیه دیو را خواند پیش
بپرسید ازو شاه فرطورتوشهمان شاه بینای با رای و هوش
گرت هیچ هست آگهی بازگویوگر چارهای نیز دانی بگوی
بدو دیو گفت ای گرانمایه مردسرافراز جنگی به روز نبرد
به گیتی نگوید کسی نام اوینیارد کسی جستن آرام روی
که او بر پری سر به سر پادشاستسپهدار و با داد و فرمانرواست
همان کرگساران مازندرانبه فرمان او از کران تا کران
همین مرز کاینجاست ما را نشستسر مرز آن نامور خسرو است
روان رود چنان تا در باخترهمه بسته دارند پیشش کمر
جهانی برآورده زیر اندرونسپاهش ز ریگ بیابان فزون
ازیدر که ماییم تا پیش اوبه یک ماه پویان رود راه جو
چو فرمان دهی با سواری هزارازیدر ببندم کمر بنده وار
رسانم بدان شاه فرمان تواز آن جا برآرم مگر کام تو
یکی نامه بنویس با مهر و دادچنان چون سزاوار مردم بواد
به نامه سخن های بی رزم گویهمه گفتنی های با بزم جوی
که او شهریار است و با کام و رایبزرگ و سپرده جهان زیر پای
به گفتار شیرین و آوای نرمدلش رام گردان ز مهر و ز شرم
سپهبد چو بشنید ازو شاد گشتز تیمار آن دلبر آزاد گشت
بخفت و برآسود تا روز پاکچو از شید رخشیده شد روی خاک
یکی معجز از زر و یاقوت ناببگسترد بر روی خاک آفتاب
سپهدار بنشست و نام آورانسواران گردنکش و مهتران
برفتند پیشش پراندیشه دلز اندوه آن نامور پا به گل
نهانشان بدانست آن پهلوانبه ایشان چنین گفت کای سروران
همانا که از کار من در به دربه گوش بزرگان رسیده خبر
که در دل چه دارم همی آرزویسزد گر شوندم یکی چاره جوی
ابا آن که این آرزو اندکیستبکوشیم تا در تن و جان رگیست
ز دیو و ز جادو و از اژدهاز دریای ژرف و دژ و از بلا
گذشتیم ز هر کشور گرم و سردکشیدیم و دیدیم تیمار و درد
سپاسم ز دادار فیروزگرکه ما را بدادست مردی و فر
و دیگر کزین نامداران منیکی گم نگشتند از آن انجمن
سپهدار اگر چند نام آورستز مردی ز نام آوران برتر است
یکی کار ماندستمان با پریبساییم دست اندرین داوری
که این کام دیگر در این روزگاربه فیروزی دادگر کردگار
برآید به ما داستانی شودکه هرکس که این داستان بشنود
ز ما مهر یزدان بیارد به یادبمانیم خرم دل و بخت شاد
پس از هرکه نامی بود در جهانکه هرگز به گیتی نگردد نهان
همه پهلوانان سرافراختندهمه پاسخش را بیاراستند
که بر ما تو را کام فرمانرواستمراد تو یکسر همه کام ماست
اگر کوه و دریا شود پر ز تیغو گر تیغ بارد ز بارنده میغ
ز بهر مراد تو ای پهلواننباشد دریغ از بزرگان روان
سپهبد ز گفتارشان تازه گشتبه دل آرزوها بی اندازه گشت