بخش ۱۶۰ - سخن گفتن فرطورتوش با بزرگان خود
چنین گفت با نامداران خویشبزرگان کشور که بودند پیش
که ای سرفرازان با هوش و رایخردمند و با دانش و رهنمای
بدانید کز مرز ایران زمینجوانی سرافراز و پاکیزه دین
که پور جهان پهلوان رستمستنبیره ز سامست و از نیرمست
بزرگست و با دانش و با نژادخردمند و با گوهر و فر و داد
رسیدست نزدیکی مرز ماشده آگه از دانش و ارز ما
به پیوند ما رای دارد همیکه با رای او پای دارد همی
سیه دیو کز باد شمشیر اویفشرده شد خون چو آبی به جوی
ز هنگام ضحاک تا این زماننبردست کس دست او از میان
به گیتی کس پشت او را ندیدنه دام و دد از بیم او آرمید
کنون پیش او چون همه بندگانبه فرمان او چون سرافکندگان
بدین کارش ایدر فرستاده استکه با رای و تدبیر و آزاده است
پراندیشه گشتم بدین داوریکه با آدمی چون بسازد پری
که با یکدگر ما نه هم گوهریممبادا کزین کار کیفر بریم
چه گویید و این را چگونست راهچه سازم بدین پهلوان سپاه
چنین پاسخ آمد ز هر مهتریکه بود اندر آن انجمن سروری
که ای شاه با دانش و رهنمایبه دانش خرد را تویی رهنمای
ولیکن چو زی ما کنی خواستاربگوییم چیزی که آید به کار
نخستین تو او را برخویش خوانز نخجیر و رود و می و بزم جان
ببین و بدان گر پسند آیدتبه دل گر همی فرهمند آیدت
به دیدار و گفتار و خورد و نشستبه هر آزمایش برآسای دست
همان موبدان نیز در انجمنز دانش بپرسند چندی سخن
گر ایدون که این نامور پهلوانسرافراز و بیدار و روشن روان
به گوهر درست و به دل هوشیاربه مردی ستور و به دانش سوار
وفا دارد و مهر و رای و خردروان را به دانش همی پرورد
ابا این همه گردی و زور و فرنژاد بزرگی و شرم و هنر
سزد گر سرآری به پیوند اوشوی شادمانه به پیوند او
وگر آن که آید سرافراز شیرسوی کشور ما چو آید دلیر
بدین ره نباید که دیو آمدستابا نامداران نیو آمدست
کزیدر سیه دیو چون بازگشتپر از برف و سرما شود کوه و دشت
کنون مهرگان آید و ماه دیکه بفسرد خواهد رگ و جان و پی
زمستان و سرما بدین راه دیونیارد گذر کرد و نه مرد نیو
مر او را گذر سوی کژدر بودگذشتن بدان راه خوش تر بود
در این راه اریدون که فرمان دهیتو شاهی و ما جمله نزدت رهی
چو خواهی که او را به هر نیک و بدبه مردی و رادی و فر و خرد
ببینی نکو آزمایش کنیهمان آزمون را فزایش کنی
به دیوان و جادوی کندآورانبه افسون و برهان دانشوران
بگوییم تا هفت منزل به راهبسازند پتیاره پیش سپاه
زشیران و گرگان و از اژدهاز سرما و گرما ز هر دو بلا
همان جادو و اژدر و دیو و غولکزو درد و رنجست و هم بیم و هول
همان کرگدن دیو بی ترس و باککه از ابر مرغ اندر آرد به خاک
بیایند در راه آن شیرمردبه رزم از زمانه برآرند گرد
همیدون گر این شیروش مرد گردجوان سرافراز با دستبرد
به فر و به مردی و زور و هنربدین هفت منزل بیابد گذر
سزای ستایش بود بی گمانستودن به مردی مر او را توان
تو نیز آن زمان ناسپاسی مکنبیندیش و حق ناشناسی مکن
بدان راه رو کو نماید تو راکزو آرزوها برآید تو را
چو بشنید شاه این پسند آمدشهمه گفته ها سودمند آمدش
یکی بزمگه ساخت شاهنشهیبیاراست ایوان و گاه مهی
فرستاد و دیو سیه را بخواندسوی تخت زرپیکرش بر نشاند
نهادند زرین یکی پیشگاهنشستند گردان ابر تخت شاه
یکی کاخ بود از خوشی چون بهشتهمان خاک او مشک و زر بود و خشت
در و بام و دیوارها پرنگاربدو اندرون پرده گوهر نگار
ز در و ز یاقوت سرخ و گهرز لعل و زبرجد نشانده به زر
زمینش ز زربفت و خز و حریرچنان چون نموده بدو مهر تیر
غلامان خورشید رو صف زدهپس و پیش خسرو رده بر رده
همه لب پر از نوش و سرها به پیشپرستار پیش ایستاده به پیش
به کف بر می و چشم ها نیم مستز نسرین و از لاله دسته به دست
فراوان بر هرکسی چون نثاربه مجلس ز عنبر ز مشک تتار
چو ایوان از آن مشک بویا شدهز خنیاگران کاخ گویا شده
چو با زیر و بم راز برساختیصدای نوا در هوا تاختی
ز آهنگ و آوای بانگ و خروشهمی شادمان گشته قلب سروش
تو گفتی که ناهید با مشتریدر آن بزمگه بد به خنیاگری
بدین گونه تا شد هوا تیره فامبه یاد فرامرز خوردند جام
سخنشان به دیدار او بد همهزمردی و کردار او بد همه