گنج

بخش ۱۰۱ - بازگشتن فرامرز و کمین گشادن لشکر برو

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۴ بیت
همان نامور شیر مردان هزارکه بودند با او درآن کارزار
همی راند چون باد لشکر به راهنه آگه زکار کمین گاه شاه
وزین سو همایون ابا سرکشانزگفت سپهدار گردنکشان
روان بود و آمد سوی رای هندنه آگاه از کار مردان سند
چو نزد کمینگه رسیدند بازفرامرز از آن سو بیامد فراز
سواران دشمن چو آگه شدندپذیره همه سوی راه آمدند
کمین برگشادند هر دو سپاهچو پرواز مرغان برآمد ز راه
همه صف کشیدند بهر نبردبدان تا ز ایران برآرند گرد
به گردان ایران فرامرز گفتکه امروز مردی نشاید نهفت
بکوشید و چون شیر جنگ آوریدمگر نام نیکو به چنگ آورید
نمردست هر کو میان مهانبرآورده نام نکو در جهان
برآمد ده و دار گردان جنگجهان گشت بر هندوان کار تنگ
جز آن گونه بد کار کاندیشه بودولیکن نیامد ز پرهیز سود
به ناچار با هم درآویختندز ایران و هندی برانگیختند
کسی را که بختش بود نوجوانچه غم از کمین و سپاه گران
بویژه که باشد خرد یاورشبرآید به گردون گردان سرش
چو دید آن همایون یل پهلوانبگفتا به گردان نام آوران
که ای شیرمردان با دار و بردبکوشید در دشت جنگ و نبرد
گه رزم نام نکو جستن استرخ تیغ هندی به خون شستن است
همه خنجر کینه بیرون کنیدز دشمن همه دشت پرخون کنید
که دشمن چو نیرنگ پیش آورددلیرش ز نام آوران نشمرد
کمین و فریبش ز بیچارگیستبدین کار ایشان بباید گریست
برانگیختند اسب و برخاست گردبرآمد خروش از دلیران مرد
چکاچاک شمشیر و گرز سپاهبرآمد بپوشید خورشید و ماه
شب از روز روشن پدیدار شدسران زیر خنجر گرفتار شد
کمان ور نبود اندر آن رزم کسهمه نیزه و گرزشان بود بس
ز یک دست پور گو پیلتنبه دیگر همایون شمشیرزن
فکندند بر یال اسپان عنانبه زخم تبرزین و گرز سنان
بکشتند از آن هندوان بی شمارببارید آتش در آن کارزار
هر آنگه که ایشان ز بالای برزفرو ریختندی زآورد گرز
یکی لشکری کرد آن نامدارز نام آوران پنج ره صد هزار
ابا پیل و کوس و همان ساز جنگهمان نامداران با فر و هنگ
روان کرد لشکر گروها گروهاز آن کوه و هامون گرفته ستوه
طلایه فرستاد از پیشترسپه ده هزاری ز پرخاشخر
سر و ترک و جوشن ابا اسپ و مردچنان خورد گشتی به دشت نبرد
که از خاک بشتافتی گر کسیبدان خاک خون بنگریدی بسی
چنین باشد انجام کردار بدبداندیش را بی گمان بد رسد
یکی داستان زد بدین سالخوردهشیوار و داننده کار کرد
هر آن کس که افکند دامی ز راهنخستین خود افتند در آن دامگاه
به بیداد چون بر رهی چه کنیسر بخت خود را در آن افکنی
تو تا زنده ای یار یکرنگ باشبه مردانگی از در جنگ باش
بدین گونه تا گشت خورشید زردنیاسود لشکر ز جنگ و نبرد
ز چندان سپردار هندی سوارنماندند جز اندکی در شمار
وگر بد فکنده گروها گروهبه هرگوشه ای تل تل و کوه کوه