بخش ۱۰۰ - طلب کردن فرامرز،همایون را
سپهبد دو پر مایه مرد دلیرفرستاد نزد همایون شیر
بدان تا بگویند کز جایگاهبزودی ابا پیل و کوس و سپاه
به تنگ اندر آید زی هندوانکه گر بدکنش دشمن بد گمان
ز روی فریب و ره مکر و رنگکمین کرده باشند بر دشت جنگ
وی آگاه باشد ز کردار مابزودی شود با سپه یار ما
برفتند ایشان و ایرانیانبه رامش نشستند با پهلوان
سپهبد چنین گفت یارانش رادلیران گرد و سوارانش را
که ای شیرمردان فرخنده پیبه اندازه باید که نوشید می
چنان چون که تان هوش بر تن بودنباید که از دشمن ایمن بود
چنین گفت روشن دل پرهنربدان گه که اندرز کردش پدر
که ای شیرمرد خردمند گوبه مهمانی دشمن ایمن مشو
تو آنگه زدشمن حذرکن که اوسوی دوستی آورد با تو روی
بگفت این و بنشست و ساغر گرفتزکردار گیتی بمانده شگفت
که چون گشت بر سرش خواهد سپهرچگونه نماید ورا بخت چهر
برآراست بزمی سپهدار هندسپاهی ز قنوج و کشمیر وسند
همه دیبه خسروانی فکندز گستردنی پرنیان و پرند
همه دشت پر بانگ رود و سرودجهان داشت از خرمی تار و پود
بتان پری پیکر مشک بوینگاران سیمین بر خوب روی
به پا ایستاده به کف جام میگل و سنبل و لاله در زیر پی
می خوشگوار و زمین پرنگاربنالید ابریشم از زیر زار
بفرمود پس خسرو هندوانبه گردان و خویشان و نام آوران
که چون شیر دل بچه پیلتنکند رای زی لشکر خویشتن
کمینگه گشایند بر وی کمینمگر کشته گردد یل پاک دین
سه گرد گرانمایه و پهلوانابا هر کسی سی هزار از گوان
گزین کرد رای از در کارزارسواران جنگی خنجر گذار
ز پرنده مرغان بفرمود چندکه با خود به سوی کمینگه برند
به اندرز با نامداران بگفتکه لشکر سه بهره بباید نهفت
چو گاه کمین برگشادن بودنه آگاهی کاردادن بود
میان سه لشکر نشان باشد آنکه مرغان بپرند بر آسمان
ببیند و لشکر گشاده شوندسپاه و سپهدار کشته شوند
بدین سان سگالیده و ساختهبرفتند از کینه سر آخته
وز آن سو فرامرز تا نیمه شببه بزم و به رامش گشاده دو لب
چو هنگام آسایش آمد فرازیل دانش افروز با کام و ناز
سوی خیمه خویشتن شد به بزمدلش پر ز اندیشه گاه رزم
نیاسود یک تن ز ایرانیانهمه شب ز پیکار بسته میان
چو خورشید بر چرخ زنگارگونز خرگاه تیره شب آمد برون
نشست از بر چرخ زنگارگونز خرگاه تیره شب آمد برون
نشست از بر چرخ فیروزه رنگبه پیروزی آمد سوی برج رنگ
سپهبد بیامد بر شاه هندبدو گفت ای سرور ارجمند
پیام مرا زود پاسخ گذارهمان باج بپذیر و برساز کار
نگه دار پیمان و زان برنگردکه پیمان شکن زود آید به گرد
شنیدی که آن پیر دهقان چه گفتکه پیدا نموده ز راه نهفت
که پیمان شکن مردم پر دروغنیابد بر مرد دانا فروغ
چنین پاسخش داد سالار هندکه ای نامور پهلوان بلند
تو را هر چه گویی به جای آورمز پیمان نگردم چو رای آورم
دگر گفت پس مهتر هندوانکه ای پیلتن گرد روشن روان
پذیرفتم از نامور باج و ساوکه با کین ایران نداریم تاو
ولیکن دو هفته بدین بوم و بربیاسا وز ایدر مرو پیشتر
که در مرز ما هست نخجیرگاهبه هامون و کوه و به بی راه و راه
همان مرغ پرنده اندر هواشما را بدین بوم سازد هوا
همه جای یوز است و پرواز بازشما را بدین مرز باشد نیاز
بدان تا من از کشورم زر وگنجفراز آورم شادمان یا به رنج
فرستم بر شاه ایران زمینبه یک سو نهم خشم و پیکار و کین
که گیتی فسوس است و پر باد و دمز مهرش چه داریم جان را دژم
چنین گفت پرمایه مرد خردکه هرکو شناسد ره نیک و بد
بداند که گیتی فسوس است و بادبه دل ناورد از غم و رنج یاد
همان به که اندر سرای سپنجشود شادمان مرد از درد و رنج
بگفت این و چند اشتر از سیم و زردو صد از غلامان زرین کمر
بدو گفت ای شیر با دستبردمر این پای رنج سپهدار گرد
تو اکنون ابا نیکویی باز گردنجویی تو با لشکر من نبرد
دگر هر که بودند با پهلوانهمه خلعت آراست پیر و جوان
به اندازه مر هر یکی را بداد ز اسب و غلام فرستنده شاد
سپهبد بدین گونه خرسند کردز نیرنگ و افسون رهش بند کرد
گمانش چنین بدکه آن شیر مردبه روز نبرد اندر آید به گرد
درآمد فرامرز با فر و زورسوی بازگشتن ز پشت ستور