بخش ۱۰۲ - آگاهی یافتن رای از لشکر و آمدن از پی فرامرز
چو تاریکی شب پدیدار شدسپه را ز سر رزم و پیکار شد
فرو هشت در کوه چون پر زاغبرافروخت کیوان ز کوکب چراغ
فرامرز آسوده با لشکرشبه کام دل خود از آن کشورش
وزآن سو گریزان شده هندوانسوی رای رفتند جان ناتوان
بگفتند با نامور شهریارکه ما را بد آمد ازین روزگار
فرامرز آمد بر ما دمانابا نامداران و جنگ آوران
بکردیم رزمی نه بر آرزوزما کشته شد لشکر جنگجو
همانا که مان بخت برگشته استکزین گونه لشکر همه کشته است
چو بشنید رای فرومایه بختبه تندی برآشفت و آمد ز تخت
یکی لشکری کرد آن نامدارز نام آوران پنج ره صد هزار
ابا پیل و کوس و همان ساز جنگهمان نامداران با فر و هنگ
روان کرد لشکر گروها گروهاز آن کوه و هامون گرفته ستوه
طلایه فرستاده از پیشترسپه ده هزاری ز پرخاشخر
وزآن سو فرامرز مانند کوهز بس تاختن لشکر او ستوه
طلایه فرستاد بر سوی هندمبادا که آن بدنژادان سند
بیارند در تیره شب تاختنفتد در هژبران ز هر سو شکن
همه هر چه بایست کرد و بگفتسوی خوابگه شد زمانی بخفت