شمارهٔ ۸
تا مرا گوشه نشین کرد غم تنهاییقصر افلاک شد از گریه من دریایی
چند گویم من ماتمزده یی سوداییای مرا دل ز غمت واله جان شیدایی
من بدین حال و تو در غایت بی پروایی
تا زده دست من آن غمزه بی باک به سرگردد از بی خودیم گردش افلاک به سر
بنشین یک نفسی ای بت چالاک به سردامن از ناز مکش تا نکنم خاک به سر
زلف بر باده مده تا نشوم شیدایی
شوخ من بند نقاب از رخ گلبرگ کشایجلوه یی سر کن و از خانه خورشید برای
حرف پروانه خود گوش کن از بهر خداییک شب ای شمع بتان سوی من غمزده آی
که درین کلبه غم سوختم از تنهایی
بس که آورد به کوی تو مرا دیده تربعد ازین از سر کوی تو نبردارم سر
آستان تو بود سجدگهم تا به سحرتو به خواب خوش و من همچو غلامان بر در
همه شب منتظرم تا تو چه می فرمایی
سیدا همچو خط سبز به تمکین گفتیدر بناگوش وی افسانه رنگین گفتی
کوه کن تیشه زدی بر سر و تحسین گفتیجامیا بس که سخن زآن لب شیرین گفتی
طوطی طبع تو شد شهره به شکرخوایی