گنج

شمارهٔ ۷

۲۱ بیت
دلا ز بزم حریفان چو غنچه پنهان باشبپوش دیده و دور از شکست دوران باش
برو ز گلشن و در گوشه بیابان باشز خارزار تعلق کشیده دامان باش
بهر چه می کشد دل ازو گریزان باش
مرو به باغ اگر باغبان تو را پدر استنظر به سایه سنبل مکن که دردسر است
به بوستان شب و روز این نوا زنی شکر ستقد نهال خم از بار منت ثمر است
ثمر قبول مکن سرو این گلستان باش
بهار عمر گذر کرده است نادانیدمی بیا و نشین صحن سنبلستانی
بنوش باده هر سوی ساز جولانیدر این دو هفته که چون گل در این گلستانی
گشاده روی تر از راز می پرستان باش
همیشه حرف تو از باده نوشی خلق استقبا بدوش تو از خودفروشی خلق است
بدهر زینت اگر جامه پوشی خلق استکدام جامه به از پرده پوشی خلق است
بپوش چشم خود از عیب خلق عریان باش
به گوش زاغ نواهای زاغ دلخواه استبه چشم خویش زغن بلبل سحرگاه است
در آشیانه خود جغد صاحب جاه استدرون خانه خود هر گدا شهنشاه است
قدم برون منه از حد خویش سلطان باش
خزان شدی دیگر امید از بهار تو نیستمی نشاط به اندازه خمار تو نیست
کنون شکایت اهل جهان شعار تو نیستتمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست
چو چشم آئینه بر خوب و زشت حیران باش
چو سیدا به چمن کرده ام وطن صایبچو کلک خود شده ام شمع انجمن صایب
مرا به گوش رسیدست این سخن صایبز بلبلان خوش الحان این چمن صایب
مرید زمزمه حافظ خوش الحان باش