گنج

شمارهٔ ۶

۱۵ بیت
روزه محمل بست و دارم آه و افغان چون جرسروزگاری شد که با آن ماه بودم همنفس
گوش نه امروز بر فریادم ای فریاد رسعید شد هر کس ز یارش عیدیی دارد هوس
عید ما و عیدیی ما دیدن روی تو بس
نصرت و فتح و ظفر بخت و سعادت یار توروز و شب اقبال و دولت هست خدمتگار تو
چشم ما روشن بود از پرتو دیدار توعید مردم دیدن مه عید ما رخسار تو
همچو عید ما مبارک نیست عید هیچ کس
ساغر بزمت لبالب باشد از آب زلالطبع صافت را مباد از گردش دوران ملال
ساکنان باغ می گویند شاها عرض حالما اسیر هجر و خلقی محرم بزم وصال
خار با گل همدم و بلبل گرفتار قفس
روزگاری شد که هستم بر دعایت استوارنیست چون پروانه شبها مرغ روحم را قرار
آتش افتادست بر رگهای جانم شعله وارسوخت جان من اگر آهی کشم معذور دار
دود خیزد لاجرم هر جا که باشد خار و خس
بر سر کوی تو دارد سیدا حال تباهنیست همچون سایه او را غیر دیوارت پناه
می توان گرداند از روی ترحم یک نگاهمی رود فریاد جامی بی رخت شبها به ماه
ای مه نامهربان روزی به فریادم برس