شمارهٔ ۷۴
ای دیده از تو دوران جمشید دستگاهیزیبد به بندگانت چون لاله کج کلاهی
روشن ز روی عدلت از ماه تا به ماهیای از رخ تو پیدا انوار پادشاهی
وی در دل تو پنهان صد حکمت الهی
از تیغ تو بداندیش در خاک و خون فتادهچون برگ بید خصمت لرزیده ایستاده
ظلم از سیاست تو گردن به شرع دادهکلک تو بارک الله بر ملک دین کشاده
صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی
از پایبوسیت تخت شد در جهان مکرمهر روز بخت و دولت گویند خیر مقدم
چون گردباد آخر خصم تو خورد بر همبر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست خاتم فرمای هر چه خواهی
باشد دعای جانب اوراد صبح و شاممدر روزگار اینست شکرانه کلامم
در بزم باده نوشان لب خشک و تلخ کاممعمریست پادشاها از می تهیست جامم
اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی
ای عقل ذوفنونان پیش تو طفل مکتباز فیض بارگاهت لبریز دست مطلب
گویم پی دعایت تا صبح ز اول شبای عنصر تو مخلوق از کبریای مشرب
وی دولت تو ایمن از صدمه تباهی
روزی که رخش فکرم در مدح شاه تازدبالد چو شمع طبعم کلکم به خویش نازد
ای سیدا حسودت از رشک خود گدازدحافظ چو پادشاه است گه گاه می نوازد
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی