شمارهٔ ۷۵ - واسوخت
ای پری چهره لبی چون گل خندان داریقد چون سرو و رخ چون مه تابان داری
بر سر خود هوس گشت گلستان داریجانب غیر ز خط سلسله جنبان داری
خاطر جمع مرا چند پریشان داریمدتی شد که مرا بی سر و سامان داری
وقت آنست که لطفی به من زار کنینظری جانب این مرغ گرفتار کنی
چند چون گل ز غمت جامه جان چاک زنمچند آتش به سراپرده افلاک زنم
پا به دامن کشم و بر سر خود خاک زنمسنگ بردارم و بر سینه غمناک زنم
تیغ از دست تو بر جان هوسناک زنمآتش افروزم و بر دیده نمناک زنم
از غمت من به چنین حال و تو یار دگرانکار من رفته ز دست تو به کار دگران
بس که سودا زده زلف دو تای تو منمبا قد خم شده در دام بلای تو منم
همچو خورشید فلک کاسه گدای تو منمچون شفق کشته شمشیر جفای تو منم
دست برداشته از بهر دعای تو منمراست گویم سبب نشو نمای تو منم
آنکه هرگز به سر عهد و وفا نیست توییآنکه اندیشهاش از روز جزا نیست تویی
ناله اهل غرض ای مه من گوش مکنسایه خویش به این قوم همآغوش مکن
باده خیره نگاهان هوس نوش مکنبا چنین طایفه چون شیشه می جوش مکن
نرگس خویش تو از سرمه سیه پوش مکنغیر را دیده مرا باز فراموش مکن
هیچ کس همچو منت عاشق صادق نبوداز تو معشوق شدن با همه لایق نبود
روی برتافتن و ناز تو را بنده شومجلوه سرو سرافراز تو را بنده شوم
شیوه نرگس غماز تو را بنده شومنگه چپ غلط انداز تو را بنده شوم
ناخن چنگل شهباز تو را بنده شومچهرهٔ آینهپرداز تو را بنده شوم
یک شب ای ماه جبین سوی من آیی چه شودبر رخ من دری از غیب گشایی چه شود
غیر را شمع شبستان شدهای حیف از تویار این جمع پریشان شدهای حیف از تو
سرو بیرون گلستان شدهای حیف از توبا خزان دست گریبان شدهای حیف از تو
خط برآورده و حیران شدهای حیف از تواین زمان بیسر و سامان شدهای حیف از تو
آنچنان باش که کس را به تو حجت نشوددامن پاک تو آلوده تهمت نشود
روشن از روی تو گردیده چراغ دگرانشدهای مرهم کافوریِ داغ دگران
از رخت رنگ گرفته گل باغ دگراننکهت زلف تو پیوسته دماغ دگران
مست و سرخوش شده چشمت ز ایاغ دگرانهست پیوسته نگاهت به سراغ دگران
از من ای برق جهانسوز چه میپرهیزیسوختم سوختم امروز چه میپرهیزی
پیش از آن دم که ز خط حسن تو زایل گرددغمزهات هر طرفی در طلب دل گردد
لشکر شام به صبح تو مقابل گرددکار با سلسله زلف تو مشکل گردد
لب شکر شکنت زهر هلاهل گرددپایت از آبله سدّ رهِ منزل گردد
آن دم ای سیم بدن یار تو من خواهم بودرحم کن رحم که غمخوار تو من خواهم بود
از سر کوی تو امروز سفر خواهم کردسود خود صرف به سودای دگر خواهم کرد
ابروی سیمبری مد نظر خواهم کردشکوه از زلف پریشان تو سر خواهم کرد
دامن خویش پر از خون جگر خواهم کرداز گلستان تو چون آب گذر خواهم کرد
در پی سرو تو چون سایه دویدن تا کیوز لب لعل تو حرفی نشنیدن تا کی
از پریشان نظری پا نکشیدی هرگزسر از این شعله سودا نکشیدی هرگز
گردن از بزم چو مینا نکشیدی هرگزدامن از خار تمنا نکشیدی هرگز
یوسفی، درد زلیخا نکشیدی هرگزغم بیداری شبها نکشیدی هرگز
از اسیران تو چه دانی که چهها میگذردکوه بیتاب شود آنچه به ما میگذرد
از من ای شوخ مکدر شدهای دانستمیار با مردم دیگر شدهای دانستم
شوخ و بیباک و ستمگر شدهای دانستمشعله جان سمندر شدهای دانستم
مایل باده و ساغر شدهای دانستمطالب کیسه پر زر شدهای دانستم
کاش چون غنچه مرا مشت زری میبودیتا تو را با من دیوانه سری میبودی
ای خوش آن روز که هر سو نگرانت بینمخار در پا و چو گل جامه درانت بینم
زیر مشق نظر کج نظرانت بینمروی گردان شدهای بی بصرانت بینم
چون گل افتاده به چشم دگرانت بینمآخر دولت حسن گذرانت بینم
خویش را زود تو بی برگ و نوا خواهی کردآن زمان یاد من بی سر و پا خواهی کرد
مدتی بر سر کوی تو دویدیم بس استخاک پایت به سر و دیده کشیدیم بس است
چون گل از دست غمت جامه دریدیم بس استگفتگوها ز برای تو شنیدیم بس است
قطرهای از می وصل تو چشیدیم بس استچند روزی به وصال تو رسیدیم بس است
بعد از این ما و دل و دامن یار دگریتو و جام می و اندیشهٔ کار دگری
چند چون زلف خود ای شوخ پریشان باشیشعله جان من بی سر و سامان باشی
بهر خون ریختم تیر چو مژگان باشیتیغ خونریز به کف برزده دامان باشی
همره غیر تو همچون گل خندان باشیچیست باعث که به من دست و گریبان باشی
سیدا بهر خود امروز زری پیدا کنیا نشین کنج غم و گوش کری پیدا کن