شمارهٔ ۷۳
صاحبدلان نظاره چو بر پشت پا کنندبا قد خم احاطه ارض و سما کنند
ما را مس وجود چه باشد طلا کنندآنها که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
آزرده ام ز جور حریفان مدعیدستم نمی رسد به گریبان مدعی
خود را نهان کنم ز رقیبان مدعیدردم نهفته به ز طیببان مدعی
باشد که از خزانه غیبش دوا کنند
ای کاروان کجاست سر کوی یوسفممحراب من بود خم ابروی یوسفم
در چشم من دهد خبر از بوی یوسفمپیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
آن یار شرمگین می ساغر نمی کشدخود را ز خانه جانب منظر نمی کشد
خورشید هم ز ابر برون سر نمی کشدمعشوق چون نقاب ز رخ بر نمی کشد
مردم حکایتی به تصور چرا کنند
بخت تو سیدا به تو رهبر نمی شودکاشانه ات ز شمع منور نمی شود
آری همیشه یار مسخر نمی شودحافظ مدام وصل میسر نمی شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند