شمارهٔ ۷۲
ای چراغ سلطنت را رونق از سیمای توزینت تاج و رواج و تخت سرتاپای تو
جامه زیب افتاده شاها قامت رعنای توای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
تاج شاهی را فروغ از گوهر والای تو
در چمنزار عطایت بحر و کان یک شبنم استهمچو باغ دلکشا دهر از جمالت خرم است
این ندا از چرخ مینا فام هر صبحدم استگرچه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است
روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو
ای بنای ملک از ذات تو باشد پایدارمانده یی امروز از شاهان پیشین یادگار
عمرها شد خضر می گوید ز غیب ای شهریارآنچه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه یی بود از زلال جام جان افزای تو
ای ز بیمت بر سر شاهان هوای تاج نیستکار خصمت در جهان غیر از خراج و باج نیست
سایلان را جز در این بارگه معراج نیستعرض حاجت در حریم حضرت محتاج نیست
راز کس مخفی نماند از فروغ رای تو
سیدا از مدح شه دل شادمانی می کندروز و شب با عیش و عشرت زندگانی می کند
با می و ساقی و مطرب کامرانی می کندخسروا پیرانه سر حافظ جوانی می کند
بر امید عفو جانبخش گنه بخشای تو