گنج

شمارهٔ ۷۱

۱۸ بیت
ای سرو ناز بنده ره رفتنت شومقربان نرم نرم سخن کردنت شوم
پامال نرگس سیه رهزنت شوممفتون چشم کم نگه پر فنت شوم
مجنون آهوانه نگه کردنت شوم
جان مرا فگار چو ایوب می کنیچشم ز انتظار چو یعقوب می کنی
گاهی نظر تو با من محجوب می کنیکم می کنی نگاه ولی خوب می کنی
قربان طرح و طرز نگه کردنت شوم
ای شهریار حسن بکن داد و عدل منمعلوم طبع تو نشده جنس و فضل من
می نوش کرده یی به رقیبان سهل مندامن به ناز برزده یی بهر قتل من
ای من اسیر برزدن دامنت شوم
دیشب چو شمع غمکده بگداختی مرابا دیگران نشستی و نشناختی مرا
یعنی نشان تیر بلا ساختی مرااز صد قدم به ناوک انداختی مرا
قربان دست و بازوی صید افگنت شوم
از خنجر عتاب مرا می کنی هلاکرحمی نمی کنی به من زار و دردناک
مست آمدی به گلشن و گل را زدی به خاککردی ز باده پیرهن عاشقانه چاک
شیدای چاک کردن پیراهنت شوم
چون سیدا گرفته ام از همدمان کناراعضای من ز داغ شده رشک لاله زار
بهر خدا بناله ام ای غنچه گوش دارمن بلبل ندیده بهارم رو مدار
کاواره همچو محتشم از گلشنت شوم