گنج

شمارهٔ ۶۴

۲۱ بیت
جانب کلبه‌ام ای دوست‌نواز آمده‌ایشمع بالین مرا بهر گداز آمده‌ای
امشب ای قبله ارباب نیاز آمده‌ایدلربا باز دگر بر سر ناز آمده‌ای
از دل من چه به جا مانده که بازآمده‌ای
ای به فتراک تو بر بسته سر شیر و پلنگآتش از تندخویی خوی تو نهان در دل سنگ
جلوه مستانه و بر دوش قبای گلرنگدر بغل شیشه و بر دست قدح در بر چنگ
چشم بد دور که بسیار به ناز آمده‌ای
ای ز شرم رخ تو ساخته خورشید غروبکرده سنبل به سر زلف رهت را جاروب
همه جای تو به جا و همه انداز تو خوبمی بده، می بستان، دست بزن، پای بکوب
در خرابات نه از بهر نماز آمده‌ای
چون قلم در قدمت بسته میان برخیزمچون نی از جای به صد آه و فغان برخیزم
بهر تعظیم تو چون سرو روان برخیزمآنقدر باش که من از سر جان برخیزم
چون به غم‌خانه‌ام ای بنده‌نواز آمده‌ای
مدتی شد که نیاورد کسی از تو پیامروزگاری‌ست به من ساخته ای ترک سلام
تا کی ای عربده‌جو صبح مرا داری شامبر دل سوخته‌ام رحم کن ای ماه تمام
کی به این بوته مکرر به گداز آمده‌ای
نگه مست تو کار عجب آموخته استخاک میخانه و مسجد به هم آمیخته است
شیخ سجاده به بیرون درآویخته استدل محراب ز قندیل فرو ریخته است
تا تو ای دشمن ایمان به نماز آمده‌ای
سیدا میل دلم جانب خلوت داردجغد در منزل خود خواب فراغت دارد
خامه بی هنران روی به زینت داردسخن بی‌خبران رنگ حقیقت دارد
تا تو صایب به سر کوی مجاز آمده‌ای