گنج

شمارهٔ ۶۳

۱۵ بیت
سویم آن بت بدخو دوش با درنگ آمدبا لب چو گل خندان بهر صلح و جنگ آمد
سرخوش و غزلخوانان با رباب و چنگ آمدشب که مست و در بزمم یار شوخ و شنگ آمد
صبر شد گریبان چاک شیشه ام به سنگ آمد
جلوه را سرافرازی داد قد رعنایشکرد فتنه را بیدار خواب چشم شهلایش
دیده محو رخسارش هوش مست سودایشبس که سینه لبریز است از می تماشایش
بر طپیدن دل جای همچو غنچه تنگ آمد
زلف همچو زنارش شیخ را ز مأوا برددست بسته زاهد را جانب کلیسا برد
خط ز رخ برون آورد عقل و هوش از ما بردنوبهار ناز آمد دین و دل به یغما برد
شوخ جلوه بدمستم گویی از فرنگ آمد
آمد و قدح بر دست بر سر من مفلسچهره چون گل رعنا چشم چون گل نرگس
انجمن پریشان شد شمع شد به غم مونسیاد زلف عنبرسا شب برون شد از مجلس
بر عذار گلفامش رفته رفته رنگ آمد
هر که در جهان آمد خویش را به دریا زدسر به کنج گمنامی عاقبت چو عنقا زد
پشت پای در عالم سیدا چو عیسی زدهمچو عارف بی خود دست او به دنیا زد
هر که از عدم اینجا بهر نام و ننگ آمد