گنج

شمارهٔ ۶۱

۱۵ بیت
در چمن امروز بلبل مست گفتار خود استکبک در کهسارها پابند رفتار خود است
سرو مغرور قد و گل محو رخسار خود استهر که را بینم در عالم گرفتار خود است
کار حق در طاق نسیان مانده در کار خود است
دل درون سینه ام در آتش غم در گرفتناله جانسوز من آفاق را در بر گرفت
چرخ نتواند مرا از زیر خاکستر گرفتکیست از دوش کسی باری تواند بر گرفت
گر همه عیسی است در فکر خر و بار خود است
از شکست شیشه غم در خاطر پیمانه نیستخانه فانوس را پروای صاحب خانه نیست
زندگانی آشنایان را به هم یارانه نیستگریه شمع از برای ماتم پروانه نیست
صبح نزدیک است در فکر شب کار خود است
روزگاری شد که در ویرانه‌ای هستم مقیممی کنم پیوسته یاد از عهد یاران قدیم
این ندا آمد برون از خاک موسی کلیمخضر آسودست از تعمیر دیوار یتیم
هر کسی را روی در تعمیر دیوار خود است
خانه بر دوشیم ما را حاجت دستار نیستپیکر ما را لباس تازه‌ای در کار نیست
سیدا ما را نظر بر دست دنیا دار نیستچشم صایب چون صدف بر ابر گوهر بار نیست
زیر بار منت طبع گهر بار خود است