گنج

شمارهٔ ۶۰

۱۵ بیت
ز گلشن می رسد رنگ حجاب آلوده بینیدشبه رخ پوشیده رومال گلاب آلوده بینیدش
سرانگشت از خون کباب آلوده بینیدشصبوحی کرده لبهای شراب آلوده بینیدش
خمار باده در چشمان خواب آلوده بینیدش
بتی دارم که مژگانش فگنده رخنه ام در جانهوای سنبل زلفش دوانده ریشه در ایمان
به کار آن پری ماننده آئینه ام حیرانپس از عمری که سویم بینداز بیم غرض بینان
به هر جانب نگاه اضطراب آلوده بینیدش
زبان را طوطیان بربسته اند از شرم گفتارشبه زیر بال قمری سرو پنهان شد ز رفتارش
نباشد زیر گردون هیچ کس را تاب دیدارشره نظاره کردن نیست بر خورشید رخسارش
نقاب عارض ماه حجاب آلوده بیندیش
به میدان می رود تنها نگاه او ز غیوریدلم را مدتی شد ناتوان کردست مهجوری
مرا دور از شهادتگاه افگندست رنجوریسر مردم کشی دارد سیه چشمی ز مخموری
به خون آغشته مژگان عتاب آلوده بینیدش
مرا چون لاله داغ ای سیدا خندیدنش داردچمن را مضطرب دامان از گل چیدنش دارد
به دل هر کس خیال گرد سر گردیدنش داردچو می داند که شانی آرزوی دیدنش دارد
به سوی خانه رفتار شتاب آلوده بینیدش