شمارهٔ ۵۳
قامت خمگشته را مرگ خبر میکندمحمل گل را خزان زیر و زبر میکند
همچو جرس مرغ دل زمزمه سر میکندقافلهسالار ما عزم سفر میکند
قافله شب گذشت صبح اثر میکند
دوش به گلشن مرا ذوق تماشا کشیدرفتم و کردم به شوق تکیه به نخل امید
شبنم بیدست و پا داد مرا این نویدهرکه شبی راه رفت صبح به منزل رسید
هرکه شبی خواب کرد خاک به سر میکند
نیست تو را ذرهای شمع صفت تاب و تبهست به پهلوی تو بستر عیش و طرب
در ته سر مانده یی بالش پر روز و شبخفته چنین بیادب شرم نداری عجب
خالق پروردگار با تو نظر میکند
ای که تو در چشم خود گوهر ارزندهاینی به کسی چاکری نی به خدا بندهای
کی تو در این روزگار باقی و پایندهایوقت غنیمت شمار گر نفسی زندهای
عمر به مانند باد از تو گذر میکند
از دلت ای سیدا نقش جهان را تراشناخن الماس جو سینه خود را تراش
چند کنی از غرور تکیه به جوش معاشخود چو بدین عقل و هوش کم ز فروغی مباش
ناله و فریاد بین وقت سحر میکند