شمارهٔ ۴۳
نقاب از رخ برافگندی نمودی روی زیبا راز غیرت داغ کردی در چمن گلهای رعنا را
به دل دارم من شوریدهخاطر این تمنا رابه چشم لطف اگر بینی گرفتاران شیدا را
به ما هم گوشه چشمی که رسوا کردهای ما را
به جانِ خستهٔ محزونِ من هردم رسد صد نیشچه سازم اینچنین دردی که باشد با من دلریش
نشینم بر سر راه تو من افگنده سر در پیشبه هرجا پا نهی آنجا نهم صد بار چشم خویش
چه باشد آه اگر یک بار بر چشمم نهی پا را
کجا با عیش و عشرت یک سر مویی نظر داردچو من هر کس که داغ دلربایی بر جگر دارد
چه سازم ای مسلمانان دلم شوری به سر داردعجب دردی که فردا ماه من عزم سفر دارد
بمیرم کاش امروز نبینم روی فردا را
چو جوهر چند بندم آشیان را بر دم خنجربه حال زار من یک ره به چشم مرحمت بنگر
قدم از کوی تو بیرون نمانم جانب دیگرمرا گر از تمنای تو آید صد جفا در سر
ز سر بیرون نخواهم کرد هرگز این تمنا را
مه من مرهم داغ دلم از پیش دانستیبه جان سیدا اندوه و غم را بیش دانستی
مرا نادیده از روز ازل دلریش دانستیهلالی را به یک دیدن غلام خویش دانستی
عجب بینایی داری بنازم چشم بینا را