شمارهٔ ۴۲
ارباب جود را کف گوهرفشان نمانددست گشادهای به محیط دکان نماند
در روزگار ما ز سخاوت نشان نمانداز همت بلند اثر در جهان نماند
یک سرو در سراسر این بوستان نماند
تا جغد طینتان به فضای چمن شدندچون سبزه سایه پرور سرو سمن شدند
گلها ز بس که همدم زاغ و زغن شدندمرغان نغمه سنج جلای وطن شدند
جز بیضه شکسته درین آشیان نماند
از اهل نماند درین خاکدان نشانبستند آب و آئینه رخت خود از میان
خورشید گفت وقت وداعش به آسمانروشندلان چو برق گذشتند از جهان
خاکستری به جان ازین کاروان نماند
از دیده بصیرت ما خواب شد روانابیات از سفینه چو سیماب شد روان
تحریر از صحیفه چو خوناب شد رواناز چشم سرمه دار دوات آب شد روان
شیرین زبانی قلم نکته دان نماند
ای سیدا تو دل به مقام نجات کشپای از مکان طایفه بی ثبات کش
چون خضر رخت خویش به آب حیات کشصایب زبان خامه به کام دوات کش
امروز چون سخن طلبی در جهان نماند