گنج

شمارهٔ ۴۴

۱۵ بیت
چون تاب به کلبه ام ای سیمتن درایداغم شکفته است به سیر چمن درای
ای شمع بزم سوختگان در سخن دراییک بار بی طلب به شبستان من درای
چون بوی گل نهفته در این انجمن درای
امروز هوش از من بیمار رفته استرنگ از رخم پریده به یکبار رفته است
جان خرابم از تن افگار رفته استدست و دلم ز دیدنت از کار رفته است
بند قبا گشاده در آغوش من درای
در کنج خانه جا چو اسیران گرفته ایمخو را به گوشه یی ز حریفان گرفته ایم
چون شانه جا به زلف پریشان گرفته ایماز دوریی تو شام غریبان گرفته ایم
از در گشاده روی چو صبح وطن درای
پروانه ها ز شمع جفای تو سوختنددر باغ بلبلان به هوای تو سوختند
گلها و لاله ها ز برای تو سوختندخونین دلان ز شوق بقای تو سوختند
خندان تر از سهیل به خاک یمن درای
چون سیدا به کوی تو دیگر اسیر نیستچشم تو را نظر به سوی این فقیر نیست
پرهیز کردن تو ازو دلپذیر نیستآئینه را ز صحبت طوطی گریز نیست
ای سنگدل به صایب شیرین سخن درای