گنج

شمارهٔ ۳۹

۱۵ بیت
هر که در غم صبر کرد ایوب می دانیم ماخو به هجران کرده را یعقوب می دانیم ما
عاشقان را در وفا منصوب می دانیم مابی وفایی شیوه محبوب می دانیم ما
نیست خوبان را وفایی خوب می دانیم ما
کوهکن از یاد شیرین ماند سر در کوهسارفکر لیلی در بیابان کرد مجنون را غبار
این مثل بر صفحه دهر است زایشان یادگارعاشقان راهست قلاب محبت زلف یار
این کشش از جانب مطلوب می دانیم ما
تا دمیده بر عذارش خط چون مشک ختنباغبان از سنبل تر بسته دیوار چمن
گر کند دعویی ملک آن یوسف گل پیرهنزآن خط آشفته خواهد شهرها بر هم زدن
عادت آن ماه شهر آشوب می دانیم ما
آن خداوندی که قربان کرد اسماعیل راکرده از مژگان به چشم اهل کنعان میل را
با زلیخا هاتفی می گفت این تمثیل رابهر یوسف در کنار مصر رود نیل را
یادگار از دیده یعقوب می دانیم ما
سیدا دامن کش از بزم شراب نوخطانبوی خون سر می زند از سنبل زلف بتان
کرده اند این نقش بر سنگ مزار کشتگانخط خوبان نامه قتل است بهر عاشقان
آصفی مضمون این مکتوب می دانیم ما