گنج

شمارهٔ ۴۰

۱۵ بیت
مه من علم به عالم شده ای به دلرباییهمه دم چو سرمه دارم ز تو چشم آشنایی
به فسون غیر گردی ز من ای پسر جداییپس ازین بهر سر ره من و عرض بینوایی
بکنم دعای جانت به بهانه گدایی
تو که همچو شمع داری رخ انجمن فروزیز غم تو عمرها شد به دلم فتاده سوزی
بنشین دمی که ظاهر بکنم به تو رموزیهمه شب در این خیالم که رسم به وصل روزی
همه روز بر امیدی که شبی به خوابم آیی
به جهان ز خوبرویان غم بی عدد کشیدمز می جفای هر یک پی امتحان چشیدم
همه جا چو مهر گردون من خسته دل رسیدمز وفا به غیر نامی نشنیدم و ندیدم
ز بتان من آنچه دیدم همه عمر بی وفایی
به لبم ز بزم وصلش نرسیده است جامیدل تلخ مشرب من نرسیده زو به کامی
نه ازو به من حدیثی نه به او مرا سلامینه در آن حریم دارم به مراد دل مقامی
نه در این دیار با او ره و رسم آشنایی
به زمانه سیدا را نبود هوای ساغرسر خود به جیب برده به هوای وصل دلبر
به زبان خامه هر دم رسد این سخن مکرربه کمند زلف خوبان نه چنان فتاد حیدر
که به عمر خویش یابد ز کمندشان رهایی