گنج

شمارهٔ ۳۸

۱۵ بیت
امروز به عالم نبود اهل وفا را غیر از تو پناهیگیرند برای تو شب و روز دعا را از هر سر راهی
تا چند به زلف تو بگویم نگارا با ناله و آهیای ریخته سودای تو خون دل ما را بی هیچ گناهی
بنواز دمی کشته شمشیر جفا را باری به نگاهی
عمریست چو من فاخته سرو غلامت با آن قد دلجوهر حلقه یی از زلف دلاویز تو دامیست بر گردن آهو
از بس که شب و روز تو را باغ مقامست گویند ز هر سودر خرمن گل مار سیه خفته کدام است با روی تو گیسو
حیف است که همخوابه بود ترک خطا را هندوی سیاهی
شبنم به تمنای تو عمری به سر آورد با دیده بیدارپیراهن آغشته به خون جگر آورد گل در نظر خار
بلبل به چمن ناله جانسوز برآورد از سینه افگارباد سحر از روضه رضوان خبر آورد امروز به گلزار
ای سرو روان نیست مگر باد صبا را در کوی تو راهی
از خون جگر نیست تهی شیشه عاشق چون دیده یعقوبپیوسته به درد است رگ و ریشه عاشق همچون تن ایوب
گویم به تو امروز اندیشه عاشق از طره محبوبزاری و زرو زور بود پیشه عاشق یا رحم ز مطلوب
نی زور مرانی از رو نمی رحم شما را بس حال تباهی
عمریست تو را بر سرسید گذری نیست افتاده بزنجیربا یاد تو از زندگی او اثری نیست چون کودک تصویر
آهوی تو را سوی ایران نظری نیست از ماست چه تقصیراز حال پریشان کمالت خبری نیست هیهات چه تدبیر
کس نیست که تقریر کند حال گدا را در حضرت شاهی