گنج

شمارهٔ ۳۷

۱۵ بیت
از شوق تو افتادم در بادیه پیماییدارد من مجنون را سودای تو سودایی
رفتی و مرا ماندی در کنج شکیباییای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقتیست که بازآیی
افتاده ام از چشمت در کشور گمنامیمی گریم و می سوزم چون شمع من از خامی
درد تو مرا آورد بالین سرانجامیای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
روزی که تو را ایام از دیده نهانم کردصد شعله بیدادی قصه دل و جانم کرد
گردون نه مرا آن نوع رسوای جهانم کردمشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست نخواهد شد دامان شکیبایی
رخسار تو را از بت آن تاب نمی ماندچشم سیهت از ناز در خواب نمی ماند
باغ رخ تو تا حشر سیراب نمی مانددایم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
تا بر سرت ای سید آن شوخ سوار آمدافروخته سر تا پا همچون گل نار آمد
فصل غم و محنت رفت ایام بهار آمدحافظ شب هجران شد بوی خوش یار آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی