شمارهٔ ۳۶
هستم از جان بنده رخساره آن پادشاهرفت از مکتب مه من گشت احوالم تباه
زد معلم سیلی بر عارض مانند ماهعارضش از سیلیت نیلوفری شد آه آه
ای معلم شرم از آن رو نامدت رویت سیاه
گشته ام با خاک ره یکسان برای یک نظرگر بود صد جان مرا سازم فدای آن پسر
نامدت رحم ای معلم با رخ همچون قمرای معلم ای خدا ناترس ای بیدادگر
من گرفتم دارد او هم وزن حسن خود گناه
شد دگرگون جان من رخسار همچون ارغوانآتشی در سینه ام افتاد دل شد در فغان
وحشتی کرده معلم با تو ای شاه جهانماه من معذور فرما من نبودم آن زمان
ورنه می کردم به او من زندگانی را تباه
کرد از ابرو اشارت های ناز از بهر عذرسرمه پیش افگند تا گردد نیاز از بهر عذر
صد نگه دزدیده هر یک دلنواز از بهر عذرکرد سویت صد نگاه جانگداز از بهر عذر
خونبهای صد چو تو نااهل باشد یک نگاه
سیدا باید زدن آتش درون خرمنشآن معلم را که وحشت کرده با یار منش
جان من از بهر تو گشتم من اکنون دشمنشاین زمانی غم مخور دارم برای کشتنش
همچو وحشی برق آه جانگداز و عمر کاه