شمارهٔ ۳۵
تندخویی آمد و چون لاله داغم کرد و رفتآتش هجران او تاراج باغم کرد و رفت
بوی نومیدی فراقش در دماغم کرد و رفتآنکه لبریز از وصالم داشت داغم کرد و رفت
شربت تلخ جدایی درایا غم کرد و رفت
بود فردوس برین از مقدم جانانه امخضر میاید پی درویزه در کاشانه ام
هر زمان می کرد بال افشانی ها پروانه امآنکه روشن بود از وصلش چراغ خانه ام
تند باد هجر در کار چراغم کرد و رفت
صفحه دل از خط مشکین او شیرازه داشتالتفات غمزه اش جان را بلند آوازه داشت
دم به دم با من نگاهش لطف بی اندازه داشتآنکه بادام ترش دایم دماغم تازه داشت
خشکسال ناامیدی در دماغم کرد و رفت
با دل محزون فتاده روزگار مشکلمدست حسرت بر سر و پای سراغ اندر گلم
از هجوم اشک طوفان خیز باشد منزلمتا نهال قامت او رفت از باغ دلم
آمد ایام خزان تاراج با غم کرد و رفت
سیدا از خاکساری ها در آن کو شهره شدزلف مشکین از شکست خود سمن بوشهره شد
عندلیب این چمن از بس که خوشگو شهره شددر جهان عنقا به کمنامی از آن رو شهره شد
بس که اعرابی در این وادی سراغم کرد و رفت